چَن وَختــیه خـانم گُـلی جَر کــرده رفتـــه    او چارغَد گُـــل مَنگُلیش ســـر کــرده رفته

پُرسیدمَه همسادَشون گف چن رو پیشــتر    رَختای نُووش خانم گلی بَر کـــرده رفتــه

گفتم چِطُو شد بعد بیس سال بلـکه بیشــتر    حــالا گُلی فــکر کـــلاغ پر کـــرده رفتـــه

گفـت من خودُم نَیدَم آما مردم میگُفتن        فیلِــش هـــوای هِنـدم اُو بَرتر کرده رفته

مـــردم میــگن بـــاور نکــن حُکــماً دروغه     میگَـــن جــوُونَه میـــل دردر کـــرده رفتـــه

یادِش بخیر خانم گلی یَی پــارچه گُــل بــود    از بـــس گُلــه شَهرا معـــطر کــــرده رفتـــه

جاش خالـــیَه او گــایْ وختی شعر می‌گفت    شعرای «قُبادم» مُشـــتی از بـــر کـــرده رفتــه






مدتی ست محاصره شده ایم .

چند روزی ست که « آب حیاتمان » تمام شده .

تقوا را جیره بندی کرده اند .

تک تیراندازان دشمن منتظرند تا ما به خاکریز گناهشان نگاهی بیاندازیم و آنوقت پیشانی اخلاصمان را نشانه بروند .

بچه ها دیگر خسته شده اند ؛ آخر هر طرف که سر می چرخانی دشمن کمین کرده !

احتمالاً در داخل خودی ها هم ستون پنجم داشته باشد . هر کس گوشه ای کز کرده و به راز و نیاز مشغول است .
هوای تنفس هم بسیار مسموم است . شیمیایی زده اند و نفس اماره راه نفسمان را بسته . خوشا به حال آنانی که قبل از حرکت ماسک « دعا » را با خود آورده اند . نمی دانم آیا از من چیزی باقی می ماند یا نه ؟
دیگر باید بروم ، دارند جیره تقوا را در چادر هیئت تقسیم می کنند. اگر دیر برسم رمقی برای جنگیدن برایم باقی نمی ماند و مرا هم به عقب می فرستند ...

مادرم : دارم به خانه نزدیک می‏شوم؛ نکند «وَ اِنْ یَکاد»، از زبانت بیفتد! نکند کاسه و آب و قرآنت در دست نباشد . نکند از دیدنم  اشک بریزی .

…درد   …طاقتش را طاق کرده بود. دیگر واقعاً بریده بود. این، چندمین عملی بود که بر روی او انجام می‏شد. حتی دیگر امکان بی‏هوشی هم نبود و باید مثل دفعه پیش، درد طاقت‏سوز تیغ جراحی را هم تاب می‏آورد. به یاد حرف دکتر افتاد که خیلی خونسرد می‏گفت: «نباید انتظار داشته باشی با این عمل‏ها، مشکلت حل شود؛ این عمل‏ها فقط یک درمان مقطعی است!»
خدایا: چه می‏شد مرا هم با دوستان شهیدم می‏پذیرفتی و از این درد جانکاه... ؛ این جمله هنوز در ذهنش کامل نشده بود که اشک از گوشه چشمش جاری شد و با لحنی عذرخواهانه، آهسته گفت: «الهی! راضی‏ام به رضای تو»؛ اما این درد، آه ، با این درد همیشگی چه باید می‏کرد...؟ ناگهان،
بی‏اختیار، اشک از چشمانش جاری شد. گریست؛ سیرِ سیر؛ به خود آمد؛ احساس کرد آرامش ابدی، همه وجودش را گرفته؛ گویا دیگر دردی هم احساس نمی‏کرد!

در تاریخ 20/3/1393

باردیگر آسمان ملکوتی دیار صلحا و شهدا ، سرزمین دلیرمردان و شیرزنان همیشه سرافراز روستای الارز ، با یاد بزرگ مردی از سلسله آزادگان و جانبازان و رزمندگان دوران دفاع مقدسمان عطرآگین گردید. جانباز حاج سید تقی حسینی  با تحمل مشقات حاصله از مقام منیع جانبازی  به سوی لقاء  الله شتافته و داغ دوستان و همرزمان خود را تازه نمود. دلاورمردی که با عروج ملکوتی خود نوای  دلنشین کاروانیان طریق عشق و ایثار و شهادت را زمزمه ای دیگر نمود






 

جنگ ادامه دارد برای

شهدای زنده و زینب های صبور...

93/2/19 سی و یکمین سالگرد شهادت پر افتخار پاسدار رشید اسلام شهید سید معصوم حسینی

مقام معظم رهبری : خانواده های شهدا. جوانهای شهدا. پسرهایشان. دخترهایشان. بایستی پاسداران حقیقی ارزشهای شهید باشند.






 

رزمنده ای که در فضای سایبری میجنگی

برای فشار دادن کلید های کامپوتر وضو بگیر و با نیت قربت الی الله مطلب بنویس . بدون که تو مصداق و ما رمیت اذ رمیت... هستی.

شما در شبهای تاریک جبهه سایبری از میدان مین گناه عبور می کنید مراقب باشید.

به شهدا تمسک کنید بصیرتتون را بالا ببرید که ترکش نخورید رابطه  خودتون را با خدا زیاد کنید  با اهل بیت یکی بشید و در این راه گوش به فرمان آنها باشید.






دیروز از هرچه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم...

آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز...

دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود...

جبهه بوی ایمان میداد و اینجا ایمانمان بو میدهد...!!!

آنجا درب اطاقمان مینوشتیم یا حسین فرماندهی از ان توست . الان می نویسیم بدون هماهنگی وارد نشوید...!!!

الهی بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم...






ای وای اگـــر پـــا به حـــرم بگـــذاری
یک تکــــه ز دیـــوار حـــرم بـــرداری...
شیعـــه به حریـــم عمـــه جان حســــاس است
گفتـــم کــه به گــــوش(سگیت)بسپــــاری...






 


 

 

او برای آسایش دین و دنیای ما از همه چیزش گذشت

ما برای زنده نگه داشتن نامش چه کردیم!؟

برادر شهیدم

در حال و هوای جبهه بی باک شدی

از گرد و غبار زندگی پاک شدی

دیدی که زمین لایق دل بستن نیست

دل کندی و ره سپار افلاک شدی

رفتی به نماز جبهه با نیت عشق

ماندی به اقامه با تمامیت عشق

در خط خطر ،عشق به داد تو رسید

تکبیر تو جان داد به حیثیت رسید






روزی خواهد رسید که همه پشت سر من نماز بخوانند، حتی امام جماعت

بعد از اتمام نماز همه به طرف من خواهند آمد. مرا به روی شانه میگذارند و می گویند:

بگو لا اله الا الله

شادی روح در گذشتگان فاتحه






باری برای انتقام از کسی و برای چند وجب وسعت خاک به جبهه نمیروم. گرچه باید دشمن را از خاکمان با ذلت بیرون کنیم. بلکه برای احیاء دین اسلام به جبهه میرم. برای دفاع از حقی که حسین (ع) با خونش از آن دفاع کرد .

پدر و مادرم بدانید: که خدا سفارش فرموده ار آنچه دوست دارید انفاق کنید شما هم از انفاق خدا فیض ببرید.

پدر و مادرم اگر انشاءالله شهادت نصیب من شد برایم گریه نکنید و حلالم کنید. در صورت شهید شدنم کلیه لباس های مرا در اختیار جنگ زدگان بگذارید.

مادر خوبم امیدوارم رسالت حزب الهی بودنت را خوب انجام دهی و نبودن وجود من در کنارت مانعی نباشد برای انجام رسالت زینب گونه ات.

پروردگارا ترا سپاس میگویم که بزرگترین و ارزشمند ترین آرزوی این بنده ی حقیر و ذلیل را برآورده کردی.

پرورزگارا به امام خمینی بت شکن . طول عمر عنایت فرما و جان این بنده ی حقیر را بگیر و به عمر امام بیفزا. والسلام

 







شهدا شرمنده ایم

یک محاسبه ی ساده ی ریاضی

در طول 2 ماه جنگ تقریبا" 17500 کیلومتر مربع از خاک کشورمان اشغال شد. در طول هشت سال دفاع مقدس تقریبا 21350 نفر شهید شدند. در بدن انسان سالم تقریبا" 5/5 لیتر خون وجود دارد.

مساحت کف دست انسان تقریبا" 76 سانتی متر است. حالا حساب کنید:

برای پس گرفتن هر وجب از خاک ایران چقد خون شهید ریخته شده است؟؟؟

تقریبا 55 قطره ی خون ریخته شده است.

خون گرم ریخته  شده ی مجروحین و جانبازان که بماند...