مدتی ست محاصره شده ایم .

چند روزی ست که « آب حیاتمان » تمام شده .

تقوا را جیره بندی کرده اند .

تک تیراندازان دشمن منتظرند تا ما به خاکریز گناهشان نگاهی بیاندازیم و آنوقت پیشانی اخلاصمان را نشانه بروند .

بچه ها دیگر خسته شده اند ؛ آخر هر طرف که سر می چرخانی دشمن کمین کرده !

احتمالاً در داخل خودی ها هم ستون پنجم داشته باشد . هر کس گوشه ای کز کرده و به راز و نیاز مشغول است .
هوای تنفس هم بسیار مسموم است . شیمیایی زده اند و نفس اماره راه نفسمان را بسته . خوشا به حال آنانی که قبل از حرکت ماسک « دعا » را با خود آورده اند . نمی دانم آیا از من چیزی باقی می ماند یا نه ؟
دیگر باید بروم ، دارند جیره تقوا را در چادر هیئت تقسیم می کنند. اگر دیر برسم رمقی برای جنگیدن برایم باقی نمی ماند و مرا هم به عقب می فرستند ...

مادرم : دارم به خانه نزدیک می‏شوم؛ نکند «وَ اِنْ یَکاد»، از زبانت بیفتد! نکند کاسه و آب و قرآنت در دست نباشد . نکند از دیدنم  اشک بریزی .

…درد   …طاقتش را طاق کرده بود. دیگر واقعاً بریده بود. این، چندمین عملی بود که بر روی او انجام می‏شد. حتی دیگر امکان بی‏هوشی هم نبود و باید مثل دفعه پیش، درد طاقت‏سوز تیغ جراحی را هم تاب می‏آورد. به یاد حرف دکتر افتاد که خیلی خونسرد می‏گفت: «نباید انتظار داشته باشی با این عمل‏ها، مشکلت حل شود؛ این عمل‏ها فقط یک درمان مقطعی است!»
خدایا: چه می‏شد مرا هم با دوستان شهیدم می‏پذیرفتی و از این درد جانکاه... ؛ این جمله هنوز در ذهنش کامل نشده بود که اشک از گوشه چشمش جاری شد و با لحنی عذرخواهانه، آهسته گفت: «الهی! راضی‏ام به رضای تو»؛ اما این درد، آه ، با این درد همیشگی چه باید می‏کرد...؟ ناگهان،
بی‏اختیار، اشک از چشمانش جاری شد. گریست؛ سیرِ سیر؛ به خود آمد؛ احساس کرد آرامش ابدی، همه وجودش را گرفته؛ گویا دیگر دردی هم احساس نمی‏کرد!

در تاریخ 20/3/1393

باردیگر آسمان ملکوتی دیار صلحا و شهدا ، سرزمین دلیرمردان و شیرزنان همیشه سرافراز روستای الارز ، با یاد بزرگ مردی از سلسله آزادگان و جانبازان و رزمندگان دوران دفاع مقدسمان عطرآگین گردید. جانباز حاج سید تقی حسینی  با تحمل مشقات حاصله از مقام منیع جانبازی  به سوی لقاء  الله شتافته و داغ دوستان و همرزمان خود را تازه نمود. دلاورمردی که با عروج ملکوتی خود نوای  دلنشین کاروانیان طریق عشق و ایثار و شهادت را زمزمه ای دیگر نمود